ریحانهریحانه، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

عشق مامان و باباش

برگشت از شمال

وااااای بازم جاده و ترافیک مامانی برات بمیره که تو برگشتم خوردیم به شلوغی و کلی تو راه بودیم  وقتی رسیدیم هر سه تامون کلی خسته بودیم و چند ساعتی خوابیدیم  تا حالمون جا اومد  ...
1 مهر 1393

بدون عنوان

دخمل خوشگل من این یه هفته ای که شمال بودیم  معمولا  بیرون بودیم یا خونه ی فامیلای بابایی یا فامیلای مامانی و کلی همه از دیدنت ذوق میکردن ، اخه شما خیلی شیرینی  کلی هم کادو جمع کردی عزیزم یه شب رفتیم خونه ی مامان بزرگ مامانی و همه ی فامیل بخاطر شما جمع شدن و کلی بهمون خوش گذشت. یه شبم با عمو حامد و وحید و زن عمو و بابا جووون و خاله های بابایی رفتیم دریا خیلی خوش گذشت فقط بدیش یه چیز بود اونم وقتی بود که همه رفتن لب آب نشستن دسته جمعی ولی منو دخملم نتونستیم بریم اخه دخمل خیلی کوچولو ههههه ترسیدم سرما بخوریم برای همین ما عقب وایستادیم  ایراد نداره ایشالا سری بعد که رفتیم شما برای خودت خانووومی شدی و میریم جلوتر عشش...
1 مهر 1393

اولین سفر ریحانه کوچولو

فدات بشم مامانی که اولین سفرتم رفتی عزیزم برای عید فطر بابایی بیشتر مرخصی گرفت و رفتیم شمال ولی خیلی سخت بود کلی خسته شدیم اخه راه خیلی شلوغ بود و مسیر 5 ساعته رو 12 ساعت طول کشید تا رسید همه هم کلی نگرانمون شدن. البته دخمل خوشجل من خیلی خانوووم بود و مامان و باباشو اذیت نکرد ولی خب ما که بزرگیم خسته شدیم چهه برسه به خوشجل کوشولوی مامان . وقتی رسیدیم عمو حامد و بابا جون اومدن دنبالمون  دایی سینا هم با اومد تا فرداش بره خونه مامان بزرگ مامانی 
1 مهر 1393